تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

يک نفر نيست

سالها رفت وهنوز يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي صبح تا نيمه ي شب منتظري
همه جا مي نگري گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟ صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست؟ يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت بارها انسان شد
وبشر هيچ ندانست که بود خود اوهم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست چون ندانست کجاست ...چون ندارد خبر از خود که خداست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:23  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

تو بمان و تنهایم نگذار

با من بی کس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بارو بری تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست

که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 0:26  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

مرگ

مرگ رویایی است زیبا

مرگ پایان نیست بلکه آغازی برای از نو زیستن

مردن زیباست البته برای کسانی که بتوانند آن را درک کنند

نمیدونم چرا وقتی اسم مرگ میاد همه میترسند

اما واسه من دیگه تومو شده همه چیز

دوست دارم چهرهء مرگ را با دستان خود لمس کنم

مرگ را در آغوش بگیرم با تمام وجود

زندگی دنیا ارزشی برای ماندن ندارد 

نمی دانم چرا این جماعت کور مال کور مال 

به هر دری میزنند تا روز را به شب و شب را به روز برسانند

مگر عمر بی ارزش و پوچ در این دنیا چیست 

ولی تنها چیزی که در این دنیا برای ما زیباست 

همان تنهایی و غم هست که همواره با ماست 

من تنهایی را به هر چیزی ترجیح میدهم

تنهایی برای هر کس دارویی است 

برای گریختن از دردها رنجها غمها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 15:21  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

معنی تنهایی

 

ازم خواستند تنهايی رو معنی کنم.

اولين کاری که کردم به خودم نگاه کردم و به دور و برم ...

خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دريا ديدم.

فهميدم تنهايی يعنی خودت باشی و خدايت ...

خودت باشی و دل شکسته ات ...

خودت باشی و يک دنيا حسرت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:8  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

دوست داشتم

آة امروز براي من چه دلگير است. امروز دست خود را در دست روزگار گذاشتم تا باز براي من نقشة دل را..

دوست داشتم كه اصلاٌ چنين روزي وجود نداشت دوست داشتم در آن هنگام كه سر بر روي شانه هايت نهاده بودم. زمان را متوقف مي كردم دوست داشتم كه براي يك بار هم شده حتي براي يك ثانيه زمان در دست من بود.

امروز توانستم تيشه بر ريشه خار ننگين وجودام …

امروز توانستم خود را در كنار ريشة گل نيلو فري تو پيدا كنم

نمي دانم امروز در چشمان تو به دنبال چه ميگشتم اما مي دانستم آنچه كه به دل من آرامش مي دهد در چشمان تو پنهان شده

آه آري تو با سادگي هرچه تمام دست من را در دست سهم گير روزگار گذاشتي

به خيالم امروز روزآازاديه توست تو كه به دنبال گذشت از من بودي تو كه بخيالم مرا راهنمايي بودي در اين جادة …

نمي دانم باز پا بر اين جادةا به ظاهرزيبا … يا خود را با تنهايي وجودام سوق دهم

آه آري بيش از اينها مي توان ثابت ماند آري بيش از اينها مي توان همچون نگاه مردگان خيره شد ثابت بر دود يك سيگار خيره شد بر يك فنجان خالي آه آري بيش از اينها…

نمي دونم امشب چرا دل زدم به دريا دوست دارم بنويسم براي بودن يا نبودن

خيلي دوست دارم نزرتون را در مورد اين جمله بدونم

براي با تو بودن بايد از تو گذشت

يا

براي با تو بودن بايد از بودن گذشت

بنظرتون كدوم جالب تر كدوم حقيقت بيش تري داره

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:21  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

مرگ عشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 8:13  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

رفتن عشق

اي دير بدست آمده بس زود برفتي

آتش زدي اندر من و چون دود برفتي

چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي

چون دوستي سنگدلان زود برفتي

زان پيش که در باغ وصال تو دل من

از داغ فراق تو بر آسمون برفتي

ناگشته من از بند تو آزاد بجستي

ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتي

آهنگ به جان من دل سوخته کردي

چون در دل من عشق بيافزود برفتي

اي دير بدست آمده بس زود برفتي

آتش زدي اندر من و چون دود برفتي

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:29  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

عشق وتنهایی

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:25  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

رهایی

چه دردی است در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای ديگران  چون  کوه بودن ولی در چشم خودآرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن

برسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خودغوغا نشستن

به غربت دوستان برخاک سپردن ولی بر اميد  به  خانه  بستن

به من هر دم نوايی دل زند بانگ چو خوش باشد ازاين غمخانه رستن

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:17  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

جرم عشق

خواب تا مرگ،کسی گفت:فقط یک نفس است

 قسمتم مرگ نشد،فرصت خوابم بدهید

 گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

 عاشقی جرم بزرگی است عذابم بدهید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:27  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

من صبورم اما . . .

 

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من
صبورم
اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من
صبورم
اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:22  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

. . . . آنکه می گفت

 منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد

چه دل آزارترین. . . . . 

 

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:0  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

امشب هم برای تو خواهم نوشت

امشب هم برای تو خواهم نوشت 

شبی در سکوت تنهایی خودم

شبی پر از ستاره های عاشق

شبی با نور قرص ماه

می نویسم از تو برای تو

چون دل بهانه را در خود می بیند

چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد

چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد

امشب باز خواهم رفت به جایی

به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم

و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم

این دنیايه کوچک من شاید عجیب باشد

چيز های را در آن قرار داده ام

چيز هايی را کنار گذاشتم که در اين دنيای بزرگ اين طور نيست

در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم

نفرت و نا امیدی را راه نداده ام

در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد

عشق را سر دروازه آن نوشتم.

پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت

و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:56  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

دلتنگی

 سلام

 دلم واسه عشقم تنگ شده میخوام حرف بزنم ولی نمیدونم از چی بگم

 هرچی بیشتر بهش فکر میکنم اشکام بیشتر میشن هیچیو نمیبینم . 

 شاید ندونین چقدر سخته یکیو با جونو دل دوست داشتن اونو با تمومه

 وجودت بخوای حتی ندونی چی شد که دیونش شدی فقط میدونی این احساس

 این عشق با بقیه فرق داره یه لذت دیگه داره  که حاضر نیستی با تمومه

 دنیا عوضش کنی حالا من اینجوریم  ...

 ولی میترسم از اینکه روزگار مارو از هم جدا کنه از اینکه اونی که من میخوام نشه

 اون وقته که اونم واسه خاطره من میسوزه .

 دلم واسش تنگ شده با اینکه خودم ازش خواستم چند روز باهم حرف نزنیم

 همیشه مخالفت میکرد ولی من خواهش کردم قرار شد هر چی من بگم بشه

 ولی الان پشیمونم نمیدونم چرا این قرارو گذاشتم شاید واسه این که عادت کنه

 ولی میدونم نمیشه .

 اولین شبیه که بدونه اون میخوام بخوابم  بدونه صداش بدونه حرفاش بدونه شیطونیاش

 بدونه اون خنده هاش دارم دیونه میشم  . میدونم الان چه حالی داره  خیلی خودخواهم

 منو ببخش  بدون تا ابد دوست دارم یادت نره ....

 هر شب تو رويا دستات تو دستاي منه و من خوشبختم اگه نفس ميکشم دليلش

نفس های گرم توهه دلیلش عشقه توهه.

  بدونه تو نميخوام لحظه ای رو سر کنم. من با تو هميشه رو ابرام.

 آره، من خوشبخترين بنده ي خدام خوشبختم كه خدا تورو به من داده ، 

 خوشبختم كه عاشق توام،خوشبختم كه عاشق مني. خوشبختم كه تنها نيستم

 و تو هميشه بامنی. ما باهم خوشبختيم چون همديگر رو داريم

 

زيباترين بهانه ي زندگيم

تو قشنگ ترين و بزرگترين هديه خداوند به من هستي و من تا ابد وفادار و دوستدار تو خواهم بود 

 توناب ترين غزل زندگي و تك ستاره مهرباني من هستي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 16:1  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

منتظرت خواهم ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:8  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

بگذار بمیرم

امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم       

                                                    غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم

قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی   

                                                   بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم

گر چه عشق تو سرابی ایست فریبنده و سوزان

                                                   دلخوش ای مه بسرابم کن و بگذار بمیرم                             

 زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشي                        

                                                  بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم

پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مرگم

                                                  گرم رویای شبابم کن و بگذار بمیرم

خسته شد دیده ام از دیدن امواج حوادث

                                                 کور چون چشم حبابم کن و بگذار بمیرم

تا به کی حلقه شوم سر به در خانه بکوبم

                                                 از در خویش جوابم کن و بگذار بمیرم

اشک گرمم که به نوک مژه شمع بلرزم

                                                 شعله شو یکسره آبم کن و بگذار بمیرم…

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:58  توسط شهریار _غمزده ی شما  | 

میترسم

موقعی که میخواستمت میترسیدم نگاهت کنم

موقعی که نگاهت کردم ترسیدم باهت حرف بزنم

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم

موقعیکه نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم

حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:24  توسط شهریار _غمزده ی شما  |